داستان کوچولو ۳

ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۷ تیر ۱۳۹۰ ساعت 14:30 توسطمیثاق شبرنگ | موضوع :در هم

 ۱) زرتشت 

 

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟
گفت :
چهار اصل:
۱.دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم.
۲.دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم.
۳.دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم.
۴.دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم.  

 


 

  ۲ ) روبرت دوونسنزو  

 

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن  پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست. دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم. یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!
دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
او جواب داد: بله کاملا همینطور است.
دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم. 

 


 

 ۳) اثبات وجود خدا 

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند وقتی به موضوع خدا رسید.
آرایشگر گفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید:چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد:کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه!به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت:چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم.من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت:نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت:نه بابا!آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد:دقیقا نکته همین است.خدا وجود دارد.فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد!  

 


 

ابر واژه ها: داستان

آخرین مطالب

هم همه ...
تاریخچه شرکت اپل
تولد 19 سالگی گوگل
10 سازمان‌ سری دنـیــا
چگونه دی‌وی‌دی رایتر لپ‌تاپ خود را با یک هارددیسک جایگزین کنیم؟
آیا می توان از یک شارژر یو اس بی برای شارژ همه ی وسیله ها استفاده کرد؟
از اولین پلی استیشن تا پلی استیشن 4 پرو
نگاهی آماری بر موفقیت های Clash of Clans در ایران
رویایی باطل؛ چرا هوآوی شانس چندانی برای برتری در بازار موبایل ندارد؟
راز کوسه های دو سر چیست؛ پدیده ای که در سال های اخیر افزایش یافته